وبلاگicon
حرفــــ حسابـــــ
 
حرفــــ حسابـــــ
بانکــــــــ مطالبـــــــ جالبـــــــ
درباره وبلاگ


روزهایم همه تعطیل

فصل هایم همه پائیز

شده ام سرگردان

و معمّای چند مجهولی

من نمیدانم که تقدیرم چیست

امّا به آینده ی خود خوش بینم

از درون قلبم

ندایی می خواند مرا

ندایی با طعم امید

امیدی از جنس خدا

که تمام خواهد شد

روزی این روزگار پائیزیم

روزهای سخت زندگیم

من به فردای روشن

و به بهاری که دلم می خواهد

و به روزهای دل انگیز

می اندیشم و امیدوارم

تا نفس جاری هست

تا خدا با من هست

منتظر خواهم ماند!!!
سهم شما؟
آمار بازدید
شنبه 26 بهمن1392 :: نویسنده : mohsen & mazaher
http://img-s3-01.mytextgraphics.com/marqueetextlive/2014/02/14/1b5510eaf063f3e799ef97d68d1a4bf3.gif

تیک شارژ آپ

تیک لایک

+لینکای که سر نمیزنن و نظری نمیدن با اطلاع قبلی میحذفم

++ لینکای که رها شدن بدون اطلاع قبلی میحذفم


شماره و آدرس مطلب : 588
جمعه 30 آبان1393 :: نویسنده : mohsen & mazaher
دکتـر شـریعتـی میگوید:
از انســـان بودنم شـــــرم میکنم!
گاهی می خواهم انســـان نباشم...

گوسفندی باشم پا روی یونجه ها بگذارم!
اما دلــــی را دفـــن نکنم...
گرگی باشم گوسفندها را بدرم!
اما بدانم کارم از روی ذات است نه هوس...
خفاشی باشم که شبها گردش کنم با چشمهای کور!‏
اما خـوابـی را پــرپــر نکنم...
کلاغی باشم که قارقار کنم!
اما پرهایم را رنگ نکنم و دلی را با دروغ بدست نیاورم...

چـــه مــیــدانـــم شـــایـــد ...
حـیـوانـات بــه قـصــد تــوهـیــن ...
هـمـدیـگـر را "انســــان" خـطاب مـیـکـنـنـد ...

منبع: 4jok.com


برچسب ها : دکتر شریعتی
, سخنان دکتر شریعتی
, سخن بزرگان
, سخنان ماندگار
, علی شریعتی
شماره و آدرس مطلب : 675

باورهای خوشبینانه و لازم برای انسان-قول می دهم:

۱.که آنقدر محکم باشم که هیچ چیز نتواند آرامش ذهن من را برهم زند.

۲.که با همه از سلامتی, خوشبختی و کامیابی صحبت کنم.

۳.که به دوستانم اعتماد به نفس بدهم.

۴.که فقط به جنبه خوب و واقعی همه چیز نگاه کنم.

۵.که فقط به بهترین ها بیندیشم, برای بهترین ها تلاش کنم, و انتظار بهترین ها را داشته باشم.

۶.که همان قدر که برای موفقیت خودم مشتاقم, برای دیگران نیز باشم.

۷.که اشتباه ها و خطاهای گذشته را به فراموشی بسپارم, و تلاش بیشتر و بهتری برای آینده داشته باشم.

۸.که همیشه حس و حال خوبی داشته باشم و در برخورد با دیگران لبخند بزنم.

۹.که آنقدر وقت برای خودسازی صرف کنم که دیگر زمانی برای قضاوت در مورد دیگران نداشته باشم.

۱۰.که در مورد آسیب رساندن به خودم, بیش از حد رئوف باشم, در مورد عصبانی شدن, بیش از حد نجیب باشم, در مورد ترسیدن, بیش از حد قوی, و در مورد سپردن خودم به دست نگرانی ها, بیش از حد بی خیال باشم.

۱۱.که نظر خوبی نسبت به خودم داشته باشم و آن را به تمام دنیا اعلام کنم, البته نه با حرف, بلکه با کارهای بزرگی که انجام می دهم.

۱۲.که اعتقاد راسخی داشته باشم که دنیا طرف من بوده و هرچه که برایم پیش آید به خیر و صلاح من است.

برگرفته از "نیروهای شما و روش استفاده از آنها" اثر "کریستین دی لارسون"

منبع: funkhoone.com


برچسب ها : ۱۲ باور خوشبینانه و ضروری برای انسان
, سخنان کریستین دی لارسون, سخن بزرگان, متن آرامش بخش, جمله های آرامش بخش
شماره و آدرس مطلب : 673
جمعه 23 آبان1393 :: نویسنده : mohsen & mazaher
http://www.axgig.com/images/04110678848852458076.jpg


شماره و آدرس مطلب : 672
چهارشنبه 21 آبان1393 :: نویسنده : mohsen & mazaher
http://www.axgig.com/images/29273086574398579043.gif

ادامه مطلب ...
برچسب ها : سه گانی
, دلم گفت
شماره و آدرس مطلب : 671
http://www.uploadax.com/images/84549887340647268732.jpg
برچسب ها : کدامیک رو بیشتر می پسندید و چرا
, سوال
شماره و آدرس مطلب : 669
چهارشنبه 14 آبان1393 :: نویسنده : mohsen & mazaher
بار روی دوشش زیادی سنگین بود و سر بالایی زیادی سخت… دانه‌ی گندم روی شانه‌های نازکش سنگینی می‌کرد. نفس‌نفس می‌زد. اما کسی صدای نفس‌هایش را نمی‌شنید، کسی او را نمی‌دید. دانه از روی شانه‌های کوچکش سُر خورد و افتاد.

خدا دانه‌ی گندم را فوت کرد. مورچه می‌دانست که نسیم، نَفَس خداست! مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: “گاهی یادم می‌رود که هستی، کاش بیشتر می‌وزیدی.”

خدا گفت: “همیشه می‌وزم. نکند دیگر گُمم کرده‌ای!”

مورچه گفت: “این منم که گم می‌شوم. بس که کوچکم. بس که ناچیز. بس که خُرد. نقطه‌ای که بود و نبودش را کسی نمی‌فهمد.”

خدا گفت: “اما نقطه سر آغاز هر خطی‌ست.”

مورچه زیر دانه‌ی گندمش گم شد و گفت: “من اما سر آغاز هیچم و ریزم و ندیدنی. من به هیچ چشمی نخواهم آمد.”

خدا گفت: “چشمی که سزاوار دیدن است می‌بیند. چشم‌های من همیشه بیناست.”

مورچه این را می‌دانست. اما شوق گفت‌و‌گو داشت. پس دوباره گفت: “زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم. نبودنم را غمی نیست.”

خدا گفت: “اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه‌ی کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست، در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.”

مورچه خندید و دانه‌ی گندم از دوشش دوباره افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد. هیچ کس اما نمی‌دانست که در گوشه‌ای از خاک، مورچه‌ای با خدا گرم گفت‌و‌گوست.

منبع: labkhandezendegi.com


برچسب ها : چشمی که سزاوار دیدن است می‌بیند
, داستان, داستان کوتاه, داستان جالب, متن جالب
شماره و آدرس مطلب : 668
یکشنبه 11 آبان1393 :: نویسنده : mohsen & mazaher
http://img.tebyan.net/big/1388/09/11154521931028550125122607525518152217171.jpg

http://atasheentezar.persiangig.com/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7/new_folder/%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%20%D8%B9%D9%84%DB%8C%DA%A9%20%DB%8C%D8%A7%20%D8%A7%D8%A8%D8%A7%20%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87.gif

http://www.noonoab.com/assets/js/admin/uploaded/2013/11/Moharram-110.jpg


شماره و آدرس مطلب : 667
چهارشنبه 7 آبان1393 :: نویسنده : mohsen & mazaher

http://www.axgig.com/images/29273086574398579043.gif

ادامه مطلب ...
برچسب ها : دنیا
, دلم گفت
شماره و آدرس مطلب : 665
یکشنبه 4 آبان1393 :: نویسنده : mohsen & mazaher
اسمش فلمینگ بود . کشاورز اسکاتلندی فقیری بود. یک روز که برای تهیه معیشت خانواده بیرون رفت، صدای فریاد کمکی شنید که از باتلاق نزدیک خانه می آمد. وسایلشو انداخت و به سمت باتلاق دوید.اونجا ، پسر وحشتزده ای رو دید که تا کمر تو لجن سیاه فرو رفته بود و داد میزد و کمک می خواست. فلمینگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدریجی و وحشتناک نجات داد.
روز بعد، یک کالسکه تجملاتی در محوطه کوچک کشاورز ایستاد.نجیب زاده ای با لباسهای فاخر از کالسکه بیرون آمد و گفت  پدر پسری هست که فلمینگ نجاتش داد.
نجیب زاده گفت: میخواهم ازتوتشکر کنم، شما زندگی پسرم را نجات دادید.
کشاورز اسکاتلندی گفت: برای کاری که  انجام دادم چیزی نمی خوام و پیشنهادش رو رد کرد.
در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعیتی بیرون اومد. نجیب زاده پرسید: این پسر شماست؟ کشاورز با غرور جواب داد بله.” من پیشنهادی دارم.اجازه بدین پسرتون رو با خودم ببرم و تحصیلات خوب یادش بدم.اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآینده مردی میشه که میتونین بهش افتخار کنین” و کشاورز قبول کرد.
بعدها، پسر فلمینگ کشاورز، از مدرسه پزشکی سنت ماری لندن فارغ التحصیل شد و در سراسر جهان به الکساندر فلمینگ کاشف پنی سیلین معروف شد.
سالها بعد ، پسر مرد نجیب زاده دچار بیماری ذات الریه شد. چه چیزی نجاتش داد؟ پنی سیلین.
اسم پسر نجیب زاده  چه بود؟ وینستون چرچیل


برچسب ها : حکمت روزگار
, داستان, داستان کوتاه, داستان جالب, داستان آموزنده
شماره و آدرس مطلب : 664
شنبه 3 آبان1393 :: نویسنده : mohsen & mazaher

http://www.persian-star.net/1389/9/22/Moharram/small/05.jpg

پرسيدم:ازحلال ماه، چراقامتت خم است؟

آهي كشيد و گفت:كه ماه محرم است.

گفتم: كه چيست محرم؟باناله گفت:ماه عزاي اشرف اولاد آدم است

فرا رسيدن ماه محرم تسليت باد


شماره و آدرس مطلب : 662
لینک دوستان
آهنگ
بنر دوستان